تبليغاتX
دل گرفته
نیستی دارم دق میکنم ُ نیستی دارم می پوسم

عکساتو من دونه دونه بر می دارم می بوسم

پیرهن یادگاریتو هر شب دارم بو می کنم برای برگشتن تو یه آسمون رو می کنم

نیستی دارم دق میکنم ُ نیستی دارم می پوسم

عکساتو من دونه دونه بر می دارم می بوسم

از خدا می خوام دوباره تورو ببینم رو به روم

قسم به اشک حسرتم فقط همینه آرزوم

نیستی دارم دق میکنم ُ نیستی دارم می پوسم

عکساتو من دونه دونه بر می دارم می بوسم

یه عالمه گل میارم همه رو پر پر می کنم

هر شب دارم همین جوری با تنهایی سر می کنم

تموم اشکام هدیه ی نبودنت کنار من

نمی دونی چی میگذره به قلب بی قراره من

وای که چقد سخته برام ثانیه ها بدن تو

دلم می خواد باز ببینم چشای مهربونتو

نیستی دارم دق میکنم ُ نیستی دارم می پوسم

عکساتو من دونه دونه بر می دارم می بوسم

یه عالمه گل میارم همه رو پر پر می کنم

هر شب دارم همین جوری با تنهایی سر می کنم....

 

عشق من عاشقتم....

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 16:40 توسط دل گرفته |


هر کار کردم نتونستم بی خیال باشم نتونستم خودمو سرگرم کنم تا بلایی که سرم اومده رو فراموش کنم بازم مینویسم شعرای غمگین همیشگی رو...تا بفهمه از دوریش چه رنجی می کشم.......

راستی واسه خاطرات و این حرفا بودا یه بلاگ ساختم به اونجا هم سر بزنید میام اینجا به زووودییییییییییییی......

راستی اسم وبلاگه ایییینههه....

www.hamkelasihaye88.blogfa.comحتما سر بزنید منتظرتونم

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 14:35 توسط دل گرفته |


سلام برهمگی قبل از نوشتن خاطرات دانشگاهی باید یه سری چیزارو بگم.....

اینجانب..............دانشجوی متالوژی دانشگاه.......(سکرته)

با توجه به رشته ام خودتون باید متوجه نسبت دخترا پسرا تو کلاس شده باشید..حدود ۲۰٪دختر و بقیه کلاسو جنس مذکر تشکیل میده......چه شووووووووووووووووود

*******************************

شروع ۱..........۲.............۳...........بوممممممممممممممممم

سر کلاس فارسی

استاد:هنگامی مجنون به دیدار لیلی رفت وقتی لیلی از خیمه بیرون آمد مجنون بی هوش بر زمین افتاد...

آقای ...:خوب استاد اگه یکم از این چیزایی که تو غذای ما میریزند بهش می دادند که دیگه کارش به بیهوشی نمی کشید(منظور از چیز همون......بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟....من نمیگم هرگی میدونه تو نظرا بگه که کسایی که نمی دونن آگاه بشن..البته بعید می دونم کسی ندونه)

تا بعد..............

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 15:36 توسط دل گرفته |


دیگه از غمگین بودن از استرس اینکه چی میشه خسته شدم

دیگه بیخیال همه چیز شدم......از این به بعد میخوام اتفاقایی که تو دانشگاه و کلاسا می افته بنویسم........تو کلاس پسر بی مزه زیاد داریم.............میام زوووووووودییییییی

راستی این قالب و باید تحمل کنید تا من برم خونه یه چیز شنگول بزارم........ایشالاااااا

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 13:36 توسط دل گرفته |


سلام همگی

اومدم یه چیزی بگم برم

امروز تتلودم بود....مبارکم باشه :D

یه سال از عمرمم رفت نفهمیدم چه جوری رفت یعنی فهمیدمااا اما بد رفت....میشه گفت سالی بود که بعضی از

اشتباهامو فهمیدم فهمیدم که نباید تکرارشون کنم......قول دادم به خدای خودم که تکرار نشه.....

همین....

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 23:1 توسط دل گرفته |


فرشته از سنگ پرسید:چرا دعا نمی کنی که خدا تو را به انسان تبدیل کند؟

سنگ گفت:هنوز آنقدر سخت نشده ام که بتوانم انسان باشم.

+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 21:43 توسط دل گرفته |


سلام بجه های گل

تفلود وبم شد و من نتونستم به موقع بیام آپ کنم حالام اشکالی نداره الان وبلاگم دو سال و دو روزشه .....مبارک باشه


بفرمایید مهمونی همگی

بفرمایید کیک....

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 10:53 توسط دل گرفته |


دفتر خاطراتمو هرشب ورق میزنم

اسم تو ,تو هر صفحشه می خونمو میشکنم

خال کوبی کردم اسمتو روی تمام بدنم

تا باورت شه اونی که هر لحظه یادته منم

هرکی می پرسه حالمو میگم همه چی عالیه

هیچکی نمی دونه چقدر جای تو اینجا خالیه

حالا میفهمم خالی یعنی چه حس و حالی

خالی یعنی بی تو.بی تو یعنی خالی

فکر می کنم نبودنت عادی میشه

فردا برام فردا میاد باز میبینم

هیچی بجز تو نمی خوام

با هیچکی حرف نمیزنم

هیچ جکی خنده در نیست

بعد هر زمستونی معلومه که بهار نیست....

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 14:40 توسط دل گرفته |


خدا رو میخوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام

خدا رو میخوام نه واسه مشکل و حل غصه هام

خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت

خدا رو دوست دارم ولی نه واسه زیبا و زشت

خدا رو میخوام نه واسه خودم که باشم یا برم

خدا رو میخوام نه واسه روزایه تلخ آخرم

خدا رو میخوام نه واسه سکه و سکو و مقام

خدا رو میخوام که فقط تو رو نگه داره برام

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودنو یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقا را خیلی دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشقا تنها نمی زاره

خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه

خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند میزنه

خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم

خدا رو دوست دارم که می دونه ما عاشق همیم.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 13:2 توسط دل گرفته |


دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست


بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم:


خانه ی دوستیه ما اینجاست تا دگر بار نپرسد سهراب


خانه ی دوست کجاست؟

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 1:31 توسط دل گرفته |